وای باران ، باران
شیشه پنجره را باران شست ،
اما از خاطر من چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟؟
آسمان ها آبی ، پر مرغان صداقت آبی ست .
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق ، می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟؟
نه ، از آن پاک تری
تو بهاری ؟؟
نه ، بهاران از توست .
از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست ،
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو ، دریای خیال ،
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز ، مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت ،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
ودر این راه تباه ، عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست ،
در خود آن گمشده را دریابم .
باز کن پنجره را ،
صبح دمید ،
چه شبی بود و چه فرخنده شبی ،
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید ،
کودک قلب من این قصه شاد از لبان تو شنید :
" زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایی است . "
می توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت .
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ...
حمید مصدق ( قصیده آبی خاکستری )
|
+| نوشته شده توسط
سینا-آرش در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
|